صورتش را برگرداند مشتش را روبری سینهاش گرفت و بدون آنکه آنرا باز کند از اتاق رفت بیرون. به هوا نیاز داشت، ریههای کوچکش سینهاش را به جذر و مد آورده بود، وقتش رسیده بود که نفس بکشد، از این اتفاق میخواست هم نمیتوانست به آسانی عبور کند. پای راستش روی خون لغزید و پرت شد، سرش به سینهکش دیوار خورد و کنار آدمی که نکشته بود آخرین نفسهای بی رمقش را با ولع خاصی مکید...