همیشه فکر میکرد از کشیدن سیگار میمیرم، با درد و رنج نامتناهی؛ همیشه خاکسترها را گواه میگرفت، قسمشان میداد و آخرِ سر با بیرحمیِ تمام دور میریختشان. دارم میروم آخرین تهسیگارم را در باغچه بکارم، سیگار برای من سیب بود، ممنوع بود، با کشیدنش رانده میشدم از بهشت، از آغوشش...