در بدترین جایی که میتوانستم باشم گیر افتاده بودم؛ درست همینجا، درون ذهن خودم… شب بود و ریل و باران روی شیشه. قطار میرفت و قلبها هنوز سوار بودند. در کوپهای نیمهتاریک، سکوتی نشسته بود که وزن داشت؛ سکوتی که حرف نمیزد، اما نفس میکشید. مسیر انگار تا ابد ادامه داشت. عقربهها عجله داشتند. ایستگاه نزدیک میشد. و من هنوز نمیدانستم چطور باید از یک آدم پیاده شوم...