من دیوارِ تهِ آن کوچه بودم؛ بلندترین دیوارِ محله. آسمان را به اندازهی یک باریکهی محو قیچی کرده بودم، بی هیچ عذاب وجدانی... هر چیزی که به من میرسید، همانجا دفن میشد: صدای دعواها، صدای آب، صدای اسمی که فقط یواش ادا میشد، و صدای پسربچهای که خیال میکرد رازهایش در تاریکی، امن میمانند. من همه را شنیدم. آن روز، رد شدنشان از کوچه را هم دیدم. حالا بیست و دو سال است که هر شب میآید؛ پیشانیاش را به تنِ سرد من تکیه میدهد و زیر لب التماس میکند پایانِ ماجرا عوض شود. و من، مثل همیشه، ساکتم. دیوارها شهادت نمیدهند؛ فقط ترک میخورند...