داشتم اتاقم را برای بار هزارم مرتب میکردم که فنجانش با نقشی از بوسههای قرمزش را پیدا کردم. دردم آمد، کاش فنجانی از من پیدا کند، کاش دردش بیاید، از من هر چه احساس بود با خودش برده بود و جایش یک فنجان گذاشته بود که خودم قایمش کرده بودم...