پیرزن نشسته بود و میدوخت، بیهدف کوک میزد و بیتوجه کوکهای دوخته شده را باز میکرد. داشت سعی میکرد روحش را آرام کند و از فکر پیرمرد بیرون بیاید. پیرمرد اما ساکت و بدون دغدغه داشت جان میسپرد...